تبليغاتX
بهترین وبلاگ زیر زمینی ایران

آدرس آی پی:
سیستم عامل:
نسخه: بیت
اندازه تصویر:

بهترین وبلاگ زیر زمینی ایران

king of under ground weblogs
صفحه خانگی اضافه به علاقمندی ها نقشه سایت
تبلیغات
تبلیغات

تبلیغات

پشتیبانی آنلاین



معرفی سایت به دوستان

 
نام شما :
ایمیل شما :
نام دوست شما:
ایمیل دوست شما:


Powered by ParsTools

لینک دوستان

كلوپ فوتبال
دانلود نرم افزار
پاتوق دختر پسراي ايروني
پدر سايت هاي رپ فارس
مطالب جالب و طنز
جنبش برداشت دروغ ها از تاريخ ايران
اهالي نق زن
افق زندگي
..ღمـ ـ رجان دختری ازجنس مـ ـ ـرمـ ـ رღ..
متنوع ترين وبلاگ كل كل
حرفهاي يك نويسنده
دهكده زرين
زنده باد تغییر _ برای تازه شدن دیر نیست
تو تنها نیستی من هستم
ستاره شبهاي تاريك
gereili
wild west
دانلود نرم افزار هفت آسمان
خلاصه و دانلود رمان ها
كشكول جاويدان
ماشين گناه
i love j
اعتراض
فاطيما
mehrangiz-ashena
❤ღ❤ بغض کهنه من❤ღ❤
ادبيات و شعر
بارون
مهر مادري
تنها گل بی عیب خداست
Blue MoOD
تک پر 74
هستیم بر آن عهدی که بستیم
گالري پوستر
ما همه با هم هستيم (وبلاگ خودمه)
بهترين وبلاگ سرگرمي
آهو سرگشته
فریاد دنا
**وبلاگی برای باستان دوستان ایرانی**
مرجع تکست های رپ
pure love
غریبه نیستی بیا تو
هدفی خوب و عملی بد
فرهنگ ايراني
STORMCLUB
moonlight66
سنگ صبور
کرکره هارو میکشم پائین ... عشق تعطیل
امید گیتاریست
** پسته ی خندان **
HOT BLOOD
my way
سحر بارانی
ترنم
اس ام اس مطالب عاشقانه
کلبه شادی نسرین
فقط رپ فارس
زیر خاکی
ღღشبهای عاشقیღღ
جوانی المثنی ندارد
پارازيتي
ساحل من
بانک عکس و گرافیک
ابزار وب مستر
قالب وبلاگ
پارس تولز
قالب بلاگفا
خوش آمدید
تبلیغات
موضوع: مشکلات اساسی جامعمون | نویسنده: حسین تهرانچی
با عرض سلام خدمت همه بازدید کننده ها و دوستای گلم. عرض به خدمتتون هدف از ایجاد این پست اینه که هر کدوم از شماها یکی از مشکلات جامعمون رو تو قسمت نظرات بگه. درضمن یه فایل ویدیویی هم گذاشتم برای دانلود ولی موضوعش رو نمیگم چون اگه بگم ف/ی/ل/ر میشم. خواهشا در دادن نظرات ادب را رعایت کنید و به کسی به احترامی نکنید(الکی).
{نظر خصوصی هم نزارید لطفا}
حجم = 10mg دانلود
اگه بلد نیستید از آپلودفا دانلود کنید برید به ادامه مطلب


موضوع: تاريخ انقضاي عشق | نویسنده: حسین تهرانچی

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !


براي خواندن بقيه داستان به ادامه مطلب برويد...

موضوع: دستاورد هاي انقلاب اسلامي | نویسنده: حسین تهرانچی

سلام دوستان گرامي. تو اين پست مي خوام چند تا عكس بزارم تا اونايي كه ميگن از وضع مملكتمون راضي ان سرشونو از تو برف بيارن بيرون و به خودشون بيان. براي ديدن بقيه عكسا به ادامه مطلب برويد.





موضوع: گل صداقت | نویسنده: حسین تهرانچی
سال ها پیش در چين باستان شاهزاده اي تصميم يه ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .
وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .
دختر جواب داد : مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم .
روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض 6 ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود .
دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد
روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .
لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...
همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود

موضوع: شب عروسی | نویسنده: حسین تهرانچی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…





موضوع: انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج | نویسنده: حسین تهرانچی
سلام به همه ی دوستان.خواستم بعد از چند وقت یه داستان خنده دار بزارم، درسته که با روحیه وب مطابقت نداره ولی داستان باحالیه.
انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج
هروقت من یه کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب میگیرم. تا به حال من پنج کار خوب کردم و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرالدین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من موتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم میکند.
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی بهم می خوریم. از لحاظ فکری هر دوطرف باید بهم بخورند، ساناز چون سه سالش هست هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر حالیش می شود.
در عزدواج سن و سال اصلا مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بودند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است. اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید،؛ من تا حالا کلی سکه جمع کردم و میخواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچکس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود ، دایی مختار می گفت پدر خانمش چتر باز بود، خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز توافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلال نمکی بدهیم، هم ارزان تر است و هم خوشمزه تر تازه وقتی میخوری خش خش هم می کند.
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است وگرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیرزمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین. اما خانم دایی مختار هم می خواست برود بالا . حتمن از زیر زمین می ترسید. ساناز هم از زیرزمین می ترسد برای همین برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقع ساناز با من قهر است. قهر بهتر از دعواست؛ آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند.



موضوع: | نویسنده: حسین تهرانچی
سلام بچه ها. اومدم بگم که من سه شنبه یعنی پس فردا به مدت 2 هفته دارم میرم کربلا. اگه بدی ازم دیدید حلالم کنید و برام دعا کنید که هواپیمامون سقوط نکنه. منم اونجا همتونو دعا می کنم. مواظب خودتون باشید ، خداحافظ.

موضوع: هزینه عشق | نویسنده: حسین تهرانچی
شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. مادر در حال آشپزی بود، دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند. پسر کوچولو با خط بچه گانه اش نوشته بود:
صورتحساب:
1. تمیز کردن باغچه....................................................... 500 تومان
2. مرتب کردن اتاق خواب................................................ 500 تومان
3. مراقبت کردن از برادر کوچکم......................................... 1000 تومان
4. بیرون بردن سطل زباله................................................ 500 تومان
5. نمره ریاضی خوبی که گرفتم......................................... 500 تومان
______________________________________________________
جمع بدهی شما به من.................................................. 3000 تومان

مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش این عبارت را نوشت:
1. بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی...............................................هیچ
2. بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم.......................................هیچ
3. بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی.................................هیچ
4. بابت غذا، نظافت و اسباب بازی هایت.................................................................هیچ
و اگر همه ی این ها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو هیج هست.
وقتی پسر آنچه را که مادرش نوشته بود خواند، چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت :
قبلا به طور کامل پرداخت شده است.
مادر یعنی گنج.

موضوع: معيارهاي ازدواج شما | نویسنده: حسین تهرانچی
با سلام خدمت تمامي بازديد كنندگان عزيزم. حالتون خوبه؟ اين پست و ميخوام به همه ي شما عزيزان اختصاص بدم. لطفا 3 معيار شما براي ازدواج را به ترتيب در قسمت نظرات بنويسيد. توجه كنيد كه اين موضوع خيلي جاي تفكر داره و با يه لحظه نمي شه بهش جواب داد. لطفا از دادن نظارت به صورت خصوصي پرهيز كنيد. دوستتون دارم و مواظب خودتون باشيد.

موضوع: داستان زن زيبا | نویسنده: حسین تهرانچی
يكي از دوستانم با يك زن بازيگر معروف كه فوق العاده زيباست ازدواج كرد. اما درست زماني كه همه به خوشبختي اين زن و شوهر غبطه مي خوردند، آنها از هم جدا شدند.
طولي نكشيد كه دوستم دوباره ازدواج كرد ؛ همسر دومش يك دختر عادي با چهره اي بسيار معمولي است ؛ اما به نظر ميرسد كه دوستم بيشتر و عميق تر از گذشته عاشق همسرش است.
عده اي از دوستانش از او ميپرسند ؟ فكر نمي كني همسر قبلي ات خوشگل تر بود؟
دوستم با قاطعيت به آنها جواب مي دهد: "نه.اصلا.اتفاقا وقتي از چيزي عصباني مي شد و فرياد مي زد خيلي وحشي و زشت به نظرم مي رسي؛ اما همسر كنوني ام اين طور نيست؛ به نظر من او هميشه زيبا، باسليقه و باهوش است."
نتيجه اخلاقي:
زن ها به خاطر زيبا بودنشان دوست داشتني نمي شوند ؛ بلكه اگر دوست داشتني باشند، زيبا به نظر مي رسند.
- بچه ها هرگز مادرانشان را زشت نمي دانند؛
- اسكيموها از سرماي آلاسكا بدشان نمي آيد؛
- اگر كسي يا چيزي را دوست داشته باشد؛ آنها را زيبا خواهيد ديد؛
زيرا زيبا ديدن چيزي همان عشق است.



 
تبلیغات